تبلیغات
فاسأَلوا أَهلَ الذّکر - برای یکبار هم که شده - حداقل برای شادی پسرش - پا جای پای او بگذاریم...

برای یکبار هم که شده - حداقل برای شادی پسرش - پا جای پای او بگذاریم...

یکشنبه 22 اسفند 1389  09:09 ق.ظ


نقل است 
سیدی در قم زندگی می کرد به نام «حسین ابن حسن»
که با پنج پشت به امام صادق علیه السلام می رسید *
و این «سید» آشکارا در قم میگساری و شرب خمر می کرد.
«سید» روزی برای حاجتی به نزد «احمد ابن اسحاق» رفت
و احمد، از یاران خاص امام عسکریعلیه السلام بود،
و نیز وکیل ایشان بود در امور اوقافِ شیعه.
«سیدِ شرابخوار» اذن دخول خواست
اما احمد ابن اسحاق اذن نداد 
و «سید» با غم و اندوه بازگشت...

ماجرا گذشت و «احمد» عزم حج کرد
و برای عرض ارادت به امام عسکریعلیه السلام مسیر سامراء برگزید.
چون به سرای امام علیه السلام رسید، اذن ورود خواست.
امام علیه السلام اذنش نفرمود.
«احمد» چون این بشنید، گریه و ناله و تضرع در پیش گرفت
و آنقدر گریست تا امام علیه السلام اذنش داد.
چون خدمت امام علیه السلام رسید، 
پرسید: «یابن رسول الله!
چه شد که مرا اذن ندادی
حال آنکه من از شیعیان و محبینِ شما هستم!؟»
امام علیه السلام فرمود:
«بدان سبب که پسر عموی ما را از در خانه خویش راندی.»
پس «احمد» باز بگریست 
و قسم یاد کرد که «سید» را 
جز با هدف متنبه کردن و میل دادن به توبه
از ورود منع نکرده.
امام علیه السلام فرمود: 
«سخن درستی گفتی،
اما چاره ای نیست از احترام و تکریم ایشان در هر حالی
و اینکه تحقیر و اهانتشان نکنی
که اگر چنین کنی، زیانکار خواهی بود.»

چون «احمد» به قم بازگشت
اشرافِ شهر به دیدارش آمدند، 
و در معیّت آنان «سید حسین میگسار» بود.
چون احمد او را بدید، از جای برخاست 
و اکرام کرد و در صدر مجلس نشانید.
«سید حسین» شگفت زده شد!
و سبب پرسید.
«احمد ابن اسحاق» ماجرا بگفت...

چون «سید حسین» ماجرا بشنید
از کرده هایش نادم گشت
توبه کرد
به منزل بازگشت و هر آنچه از خمر و آلات آن داشت
به زمین ریخت و بشکست.
و نقل کرده اند که او از صالحان و معتکفان مسجد شد
تا آنکه جان سپرد
و در جوار فاطمه معصومه سلام الله علیها مدفون گردید. 



______________________
- این روایت را علامه مجلسی در بحارالأنوار، جلد50 و در صفحات 323 و 324 و به نقل از  کتاب «تاریخ قم» نوشته حسن بن محمد قمی نقل کرده است.
* نام کامل سید چنین بود: حسین بن حسن بن جعفر بن محمد بن اسماعیل ابن جعفرالصادق(ع)
*  أَنَّ الْحُسَیْنَ بْنَ الْحَسَنِ بْنِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ إِسْمَاعِیلَ بْنِ جَعْفَرٍ الصَّادِقِ (ع) كَانَ بِقُمَّ یَشْرَبُ الْخَمْرَ عَلَانِیَةً فَقَصَدَ یَوْماً لِحَاجَةٍ بَابَ أَحْمَدَ بْنِ إِسْحَاقَ الْأَشْعَرِیِّ وَ كَانَ وَكِیلًا فِی الْأَوْقَافِ بِقُمَّ فَلَمْ یَأْذَنْ لَهُ وَ رَجَعَ إِلَى بَیْتِهِ مَهْمُوماً فَتَوَجَّهَ أَحْمَدُ بْنُ إِسْحَاقَ إِلَى الْحَجِّ فَلَمَّا بَلَغَ سُرَّ مَنْ رَأَى اسْتَأْذَنَ عَلَى أَبِی مُحَمَّدٍ الْحَسَنِ الْعَسْكَرِیِّ ع فَلَمْ یَأْذَنْ لَهُ فَبَكَى أَحْمَدُ لِذَلِكَ طَوِیلًا وَ تَضَرَّعَ حَتَّى أَذِنَ لَهُ فَلَمَّا دَخَلَ قَالَ یَا ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ لِمَ مَنَعْتَنِی الدُّخُولَ عَلَیْكَ وَ أَنَا مِنْ شِیعَتِكَ وَ مَوَالِیكَ قَالَ ع لِأَنَّكَ طَرَدْتَ ابْنَ عَمِّنَا عَنْ بَابِكَ فَبَكَى أَحْمَدُ وَ حَلَفَ بِاللَّهِ أَنَّهُ لَمْ یَمْنَعْهُ مِنَ الدُّخُولِ عَلَیْهِ إِلَّا لِأَنْ یَتُوبَ مِنْ شُرْبِ الْخَمْرِ قَالَ صَدَقْتَ وَ لَكِنْ لَا بُدَّ عَنْ إِكْرَامِهِمْ وَ احْتِرَامِهِمْ عَلَى كُلِّ حَالٍ وَ أَنْ لَا تُحَقِّرَهُمْ وَ لَا تَسْتَهِینَ بِهِمْ لِانْتِسَابِهِمْ إِلَیْنَا فَتَكُونَ مِنَ الْخاسِرِینَ فَلَمَّا رَجَعَ أَحْمَدُ إِلَى قُمَّ أَتَاهُ أَشْرَافُهُمْ وَ كَانَ الْحُسَیْنُ مَعَهُمْ فَلَمَّا رَآهُ أَحْمَدُ وَثَبَ إِلَیْهِ وَ اسْتَقْبَلَهُ وَ أَكْرَمَهُ وَ أَجْلَسَهُ فِی صَدْرِ الْمَجْلِسِ فَاسْتَغْرَبَ الْحُسَیْنُ ذَلِكَ مِنْهُ وَ اسْتَبْدَعَهُ وَ سَأَلَهُ عَنْ سَبَبِهِ فَذَكَرَ لَهُ مَا جَرَى بَیْنَهُ وَ بَیْنَ الْعَسْكَرِیِّ ع فِی ذَلِكَ فَلَمَّا سَمِعَ ذَلِكَ نَدِمَ مِنْ أَفْعَالِهِ الْقَبِیحَةِ وَ تَابَ مِنْهَا وَ رَجَعَ إِلَى بَیْتِهِ وَ أَهْرَقَ الْخُمُورَ وَ كَسَرَ آلَاتِهَا وَ صَارَ مِنَ الْأَتْقِیَاءِ الْمُتَوَرِّعِینَ وَ الصُّلَحَاءِ الْمُتَعَبِّدِینَ وَ كَانَ مُلَازِماً لِلْمَسَاجِدِ مُعْتَكِفاً فِیهَا حَتَّى أَدْرَكَهُ الْمَوْتُ وَ دُفِنَ قَرِیباً مِنْ مَزَارِ فَاطِمَةَ رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمَا.


نوشته شده توسط: ابو زینب | آخرین ویرایش:یکشنبه 22 اسفند 1389 | نظرات ()