تبلیغات
فاسأَلوا أَهلَ الذّکر - دور از رخِ تو چشمِ مرا نور نماندست...

دور از رخِ تو چشمِ مرا نور نماندست...

جمعه 15 دی 1391  11:02 ب.ظ

بسمه تعالی

در این یکی دو روز گذشته، دوستان از طرق مختلف ابراز لطف می‌کردند. امر می‌فرمودند که درباره حاج آقا مجتبی تهرانی چیزی بنویسم. شرمنده ام از ایشان. فعلاً توان نوشتن ندارم. زود است از فرزند پدر مرده درخواست نوشتن کردن. زود است برای آواره‌ی بی‌سامان، از عهدِ بسامانی نوشتن. زود است که غم را تازه کنیم. هنوز خیلی زود است. برای مایی که همه‌ی دین‌مان را از او گرفته بودیم، سخت است از فراق گفتن. برای مایی که اندیشه‌ی دینی‌مان را پیش او فراگرفتیم، اصلاح کردیم، دوباره پایه ریزی کردیم، دیدن این روزها مرگ آور است. 
این‌ها اغراق نیست. تنها گوشه‌ای از درد این قلب است. چشم‌هایمان کبود شده. تنگی نفس گرفته ایم. از اشک هم که فارغ می شویم، مثل گیج‌ها، منگ‌ها، به یک گوشه خیره می‌شویم.  بهت زده ایم. هنوز مانده تا بفهمیم که چه بلایی به سرمان آمده...
شاید بعدتر درباره‌ی گنجینه‌هایی که از محضرش آموختیم نوشتم. اکنون نمی‌توانم. به قول حاج آقا «خیلی التماس دعا دارم...». فعلاً اگر برای‌ شما دوستان مقدور بود، برای قلب‌های مجروح ما دعا کنید. خیلی دعا کنید. قلب‌هایمان آنقدر قبض پیدا کرده که نمی‌توانیم برای صبر خودمان دعا کنید. شما کمک‌مان کنید... 
اصلاً خود استاد باید به داد ما برسد. خودش باید برای شاگردانش پدری کند. جفاست که بزم رنگین اربابش ببیند و یادی از ریزه خوارهایش نکند. نه. او هیچ وقت جفاکار نبود. اصلاً چنین نبود. من مطمئنم که یادمان هست. محال است فراموش‌مان کند. استاد! خودت به دادمان برس. خودت وساطت کن برای‌مان پیش ارباب. خودشان راه نجاتی بفرستند...




نوشته شده توسط: ابو زینب | آخرین ویرایش:یکشنبه 17 دی 1391 | نظرات ()